ارشیا ارشیا ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

ارشیا نفس مامان وبابا

بریده شدن دست ارشیا

دیشب موقع خواب بود که بهم گفتی ابه منم رفتم اشپز خونه تا برات اب بیارم تو هم دنبالم اومدی بابایی گفت منم اب می خوام تو که شنیدی دستت به علامت اینکه بدهم تو ابو واسه بابا ببری بالا اوردی منم لیوانو دادم دستت ویواش پشت سرت اومدم یک دفعه اب ازتو لیوان ریخت روی سرامیک وتو لیز خوردی ،لیوان ازدستت افتاد ودستت رفت روش برید اخی عزیزم انقدر گریه کردی از همه بیشتراز چسب زخم بدت میامد نصف گریه ها برای اون بود بالاخره با هزار ترفند شیر خوردی وخوابت برد الهییییییییییییییییییییییییییییی مامان قربون دستت زخمت بشه راستی یاد گرفتی همش راه میری میگی چس (چسب) زخ(زخم) دستتو میدی میگی بوس کن   ...
23 مرداد 1390

بدون شرح

  بقیه عکسهام  رو ببینید............................. خیلی حال میده نمیای اب بازی همه ظرف های مامانو شستم   ...
23 مرداد 1390

شعر کفش دوزکی

کفشدوزک کوچولو حسابی غصه داره چونکه برای دوختن دیگه کفشی نداره سوزنشو گذاشته کنار گل تو باغچه کاشکی براش بیارن یک لنگه کفش کهنه نخهاشو قیچی کرده تاکه باشه اماده وقتی کفشی نداره نخها چه سودی داره از اون دورا میادش انگار صدای خش خش داره میاد هزارپا بایه بخچه رودوشش توبخچه اش گذاشته هزارتا کفش پاره حالا دیگه کفشدوزک هیچ غصه ای نداره ...
20 مرداد 1390

غذا خوردن ارشیا

اینم ارشیا خوشکله که داره به تنهایی غذا میخوره افرین پسرم افرین غذا:خورشت سبزی با برنج   نوش جونت عزیزم     می بوسمش......می خندد می خندد........ زندگی جاری می شود به چشمانم که خیره می شود.......معصومیتش مرا تا آسمانها می برد گریه که می کند ..........قلبم تکه تکه می شود عاشقانه می بوسمش............چه شیرین می خندد  می خوابد اما ......دلم برایش تنگ می شود . .  . واژه کم می آورم برای توصیفش عجیب احساسی است......احساس ناب مادری ...
20 مرداد 1390

دوچرخه سواری

الهی مامان قربونت بره با این دوچرخه سواری کردنات یکی دو هفته ای میشه که به جلو رفتن هم یاد گرفتی عزیزم اخه تا قبل ازاین عقب عقب میرفتی خیلی نفسسسسسسسسسسسیییییییییییییییی                                                                      عاشقتم     راستی این ...
20 مرداد 1390

چرا مادرمان را دوست داریم؟

چون ما را با درد به دنيا می‌آورد و بلافاصله با لبخند می‌پذیرد چون شیرشیشه را قبل از اينكه توی حلق ما بريزند ، پشت دستشان می‌ریزند چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند  چون وقتی توی میهمانی خجالت می‌کشیم و توی گوششان می‌گوییم سیب می خوام، با صدای بلند می‌گویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید و ما را عصبانی می‌کند و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک می‌زند، با پدر دعوا می‌کنند چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد غذا را با قابلمه اش بخورد چون وقتي تازه ساعت يازده شب يادمان مي افتد كه فلان ...
17 مرداد 1390

یاسین مهمون ارشیا

    امروز یاسین پسر خاله ارشیا اومده بود خونمون     به خاطر همین ارشیا هم صبح زود از خواب بیدار شد واز دیدن یاسین خوشحال شده وذوق میکرد ابتدای ورود روبوسی مفصل پسر خاله ها بعد تقریبا 9 ساعت دوری از هم برای هر دو پسر تخم مرغ اپز کردم تا صبحانه بخورند ارشیا میدید یاسین میخوره خدا رو شکر میخورد. بعد هم که ارشیا به یاسین با اشاره می گفت بریم تو اتاق ماشین بازی کنیم.یکی دو ساعتی که گذشت ارشیا اومد سراغ کشوهای اشپز خونه ودو تا ملاقه بزرگ برداشت برد برای شمشیر بازی با یاسین     خلاصه که یکبارمیخورد به دست ارشیا .یکبار هم ...
16 مرداد 1390

ماه میهمانی خدا

  با امدن این ماه مبارک تصمیم گرفتم که بعد از دو سال که به خاطر ارشیا جون(اول حاملگی -دوم ٤یا٥ ماهه بودن ارشیا) روزه نگرفته بودم امسال رو یه روز در میون روزه بگیرم البته باز هم به خاطر ارشیا اخه هنوز کوچولوه شیر می خوره   سحر که موبایل بابا ارش زنگ می خوره تا بیدار شیم واسه سحری ارشیا هم از صدای اون بیدار میشه .دیگه حالا فهمیده تا بیدار شد بره سراغ اشپز خانه چون مثل اینکه اونجا یه خبرای هست خلاصه که ارشیا هم از این سفره پر نعمت بی نصیب نیست بعد هم که سیر شدی بدو میری سمت اتاق خواب میگی تاب یعنی خواب   به جاش صبح ها تا ساعت 1:30 می خوابی .بعد از بیدار شدن مامان بهت صبحانه میده تا وقتی که بابا بی...
15 مرداد 1390